ما گنهکاریم،آری جرم ما هم عاشقی است
آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است
دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟
زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست
زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است
آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است
عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟
تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟
قیصرامین پور
دو سه هفته ی پیش بود که واسه کار به یک توانبخشی کودکان زیر 14 سال رفتم
،اما چون تا حالا تجربه ی این کارو نداشتم قرار شد قبل از شروع رسمی کار یکی دو جلسه به صورت آزمایشی برم تا ببینم روحیه ام با این محیط سازگار هست یا نه. و امروز جلسه ی اول بود.
اولین کلاس مخصوص کودکان عقب مانده ی ذهنی بود. امیر علی5 ساله سندرم دان.........هانیه 3 ساله سندرم دان....... و علیرضای 4 ساله فلج مغزی. علیرضایی که به محض ورودم به کلاس با خاله خاله گفتناش ازم استقبال کرد و منو به سمت خودش کشید. علیرضایی که وقتی ساعت تغذیه اومد رو زمین بشینه تازه فهمیدم که از کمر به پایین فلجه ووقتی می نشینه دو نیمه ی بدنش کاملا روی هم منطبق می شه. علی رضایی که دستامو می گرفتو روی صورتش میذاشت و مرتب ازم سوال می پرسید. صدای خاله گفتن هاش همش تو گوشم می پیچه..........
ساعت 10 شد و باید میرفتم سر کلاس کودکان عقب مانده ی حرکتی. به محض وارد شدن صدای گریه ی فاطمه ی 7-8 ساله رو شنیدم که بخاطر تقویت عضلات پا هاش باید روزی 2 ساعت روی دستگاهی بایسته در حالی که از ناحیه ی کمر هم با کمربندی بسته شده که حتی نتونه کمی خم شه. شاید باور نکنید ولی به خدا قسم اغراق نمیکنم ،فاطمه انقدر گریه کرده بود که حتی شلوارش از اشک خیس بود ،حتی میتونستی قطرات اشکش و کنار دستگاه ببینی......
و در گوشه ای دیگر مانی 5-6ساله که تاحالا حتی لذت یک قدم برداشتن و تجربه نکرده بود......
ساعت 12:30 و تجربه یک کلاس دیگر با کودکان بیش فعال.
کلاسی بسیار متفاوت با کلاس قبل. تو این کلاس بچه هایی بودند که یک لحظه هم آرام نمی نشستند، از میز و صندلی بالا میرفتند،باهم دعوا میکردند و اینها هم تجربه ی یک لحظه آرام نشستن را نداشتند.......
در بین این بچه های شلوغ چشمم به شهاب 4-5 ساله می افتد که بر خلاف بقیه خیلی آرام نشسته روی صندلی مخصوصش و گاهی با یک میله که به آن چند توپ وصل شده بازی میکند.کنجکاو می شوم و از سر مربی در موردش می پرسم و حالا میفهمم که شهاب نا بیناست. و او هم لذت حتی یکبا ردیدن و تجربه نکرده.........
در راه برگشتن فقط به این فکر میکنم که من که همه این لذتهارو تجربه کردم چه گلی به سر خودمو بقیه زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی واقعی و کدوممون میکنیم؟ من یا اونا؟
اوناییکه که با اولین نوازش به سمتت میاند و و قتی خاله صدات میکنند انگار که سالهاست تو رو می شناسند
اوناییکه بزرگترین خواستشون از زندگی اینه که فقط لحظه ای رو پاهای کسی بشینند و فقط یه لبخند هدیه بگیرند.
من بیشتر می فهمم یا اونا که اسمشون عقب مونده ی ذهنیه؟
من یا دنیایی که با دیدن خمیازه کشیدن من بالشت خودشو واسم میاره و با اشاره بهم میگه بخواب؟؟؟؟؟؟؟
از موقعی که رسیدم خونه دارم گریه میکنم اما نه به حال اونا که به حال خودم....
پ.ن1:ببخشید اگه از نظر جمله بندی و .......مشکل داره چون اینایی که نوشتمو حتی یه بارم پاکنویس نکردم
پ.ن2: اینارو نوشتم که هر وقت میام تو وبم بخونم که یادم نره هر روز چه لذتهایی رو تو زندگیم تجربه میکنم
پ.ن3:بازم خیلی حر ف تو دلم مونده که بگم اما دیگه اشکام اجازه ی نوشتن نمیدند
پ.ن4:خدایا شکرت


