تبليغاتX
منطقه ی ممنوعه

منطقه ی ممنوعه

عالم بی خودی

آن نفسی که با خودی، خود تو  شکار پشه ای

آن نفسی که بی خودی ، شیر شکار آیدت

آن نفسی که با خودی ،همچون خزان فسرده ای

آن نفسی که بی خودی، دی چو بهار آیدت

جمله ی بی قراریت، از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو،تا که قرار آیدت

جمله ی نا مرادیت، از طلب مراد توست

طالب نا مراد شو،تا که مراد آیدت.

 

 

 

پ.ن1-فرا رسیدن ماه مبارک رمضان و  به همتون تبریک می گم.

پ..ن2-این پست و فقط به خاطر این که روی  مولود قدر عزیزو زمین نندازم گذاشتم.

پ.ن3-التماس دعا

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت13:7توسط ثنا |
دفتر قدیمی
یه دفتر دارم که هر جا جمله یا عبارت قشنگی ببینم توش می نویسم.

دیشب که داشتم چند تا از این جمله هارو وارد دفتر می کردم به فکرم رسید که

چند تا از این جمله ها رو که از بزرگان و اندیشمندان نقل شده تو وبم بذارم تا دوستان هم

بخونند. خوشحال می شم اگه شما هم از این دست جملات و عبارات دارید برام کامنت بذارید.

 

-اگر بیش از اندازه آروم بگیری ، زنگار می گیری.

-سرنوشت خود را به دست بگیر در غیر این صورت دیگری آن را به دست می گیرد.

-به لاک پشت بنگر ،تنها زمانی پیشرفت می کند که سر خود را از لاکش بیرون بیاورد.

-مسائلی وجود دارند که از شدت جدی بودن باید به آنها خندید.

-انسان بزرگ کسی است که قلبی کودکانه دارد.

-چرخ های سنگین و زنگ زده ی زندگی با دست های نا مرئی امید می چرخند.

-گاهی بی رنگی از هر رنگی زیباتر و مفید تر است.

-زندگی مسابقه نیست،یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش 

لحظه های خوش جاریست.

-هر روز همان روز را زندگی کن و این گونه تمامی عمر را به کمال زیسته ای.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت17:20توسط ثنا |
جای پا

خواب دیده بود در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خداست.

رو به رو،در پهنه ی آسمان صحنه هایی  از زندگی اش به نمایش در میامد،           

متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است.یکی جا پای خودش و    دیگری جا پای خدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در امد متوجه شد که خیلی اوقات در   مسیر زندگی او یک جای پا بوده است.همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین و  و ناراحت کننده ترین لحظات زندگی اش بوده است.

این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره آن سئوال کرد:خدایا تو گفتی چنانچه    تصمیم بگیرم با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی متوجه شدم که در  بدترین  شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست.

نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی.

خدا پاسخ داد:فرزند عزیز و گرانقدر،من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت        نمی گذارم.

زمانهایی که تو در آزمایش و رنج بودی، وقتی که فقط تو یک جای پا می دیدی،من تو  را به دوش می کشیدم.

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت0:8توسط ثنا |
چیستان

ما گنهکاریم،آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

 

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

 

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است

 

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

 

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟

 

                                                                                 قیصرامین پور

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت12:57توسط ثنا |
من بیشتر می فهمم یا اونا؟

دو سه هفته ی پیش بود که واسه کار به یک توانبخشی کودکان زیر 14 سال رفتم

،اما چون تا حالا تجربه ی این کارو نداشتم  قرار شد قبل از شروع رسمی کار یکی دو جلسه به صورت آزمایشی برم تا ببینم روحیه ام با این محیط سازگار هست یا نه. و امروز جلسه ی اول بود.

 اولین کلاس مخصوص کودکان عقب مانده ی ذهنی بود. امیر علی5 ساله سندرم دان.........هانیه 3 ساله سندرم دان....... و علیرضای 4 ساله فلج مغزی. علیرضایی که به محض ورودم به کلاس با خاله خاله گفتناش ازم استقبال کرد و منو به سمت خودش کشید. علیرضایی که وقتی  ساعت تغذیه اومد رو زمین بشینه تازه فهمیدم که از کمر به پایین فلجه ووقتی می نشینه دو نیمه ی بدنش  کاملا روی هم منطبق می شه. علی رضایی که دستامو می گرفتو روی صورتش میذاشت و مرتب  ازم سوال می پرسید. صدای خاله گفتن هاش  همش تو گوشم می پیچه..........

ساعت 10 شد و باید میرفتم سر کلاس کودکان عقب مانده ی حرکتی. به محض وارد شدن صدای گریه ی فاطمه ی 7-8 ساله رو شنیدم که  بخاطر تقویت عضلات پا هاش باید روزی 2 ساعت روی دستگاهی بایسته در حالی که از ناحیه ی کمر هم با کمربندی بسته شده که حتی نتونه کمی خم شه. شاید باور نکنید ولی به خدا قسم اغراق نمیکنم ،فاطمه انقدر گریه کرده بود که حتی شلوارش از اشک خیس بود ،حتی میتونستی قطرات اشکش و کنار دستگاه ببینی......

و در گوشه ای دیگر مانی 5-6ساله که تاحالا حتی لذت یک قدم برداشتن و تجربه نکرده بود......

ساعت 12:30 و تجربه یک کلاس دیگر با کودکان بیش فعال.

کلاسی بسیار متفاوت با کلاس قبل. تو این کلاس بچه هایی بودند که یک لحظه هم آرام نمی نشستند، از میز و صندلی بالا میرفتند،باهم دعوا میکردند و اینها هم تجربه ی یک لحظه آرام نشستن را نداشتند.......

در بین این بچه های شلوغ چشمم به شهاب 4-5 ساله می افتد که بر خلاف بقیه خیلی آرام نشسته روی  صندلی مخصوصش و گاهی با یک میله که به آن چند توپ وصل شده بازی میکند.کنجکاو می شوم و از سر مربی در موردش می پرسم و حالا میفهمم که شهاب نا بیناست. و او هم لذت حتی یکبا ردیدن  و تجربه نکرده.........

در راه برگشتن فقط به این فکر میکنم که من که همه این لذتهارو تجربه کردم چه گلی به سر خودمو بقیه زدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی واقعی و کدوممون میکنیم؟ من یا اونا؟

اوناییکه که با اولین  نوازش به سمتت میاند و و قتی خاله صدات میکنند انگار که سالهاست تو رو می شناسند

اوناییکه بزرگترین خواستشون از زندگی اینه که فقط لحظه ای رو  پاهای کسی  بشینند و  فقط یه لبخند  هدیه بگیرند.

من بیشتر می فهمم یا اونا که اسمشون عقب مونده ی ذهنیه؟

من یا دنیایی که با دیدن خمیازه کشیدن من بالشت خودشو واسم میاره و با اشاره بهم میگه بخواب؟؟؟؟؟؟؟

از موقعی که رسیدم خونه دارم گریه میکنم اما نه به حال اونا که به حال خودم....

 

پ.ن1:ببخشید اگه از نظر جمله بندی و .......مشکل داره چون اینایی که نوشتمو حتی یه بارم پاکنویس نکردم

پ.ن2: اینارو نوشتم که هر وقت میام تو وبم بخونم که یادم نره هر روز چه لذتهایی رو تو زندگیم تجربه میکنم

پ.ن3:بازم خیلی حر ف تو دلم مونده که بگم اما دیگه اشکام اجازه ی نوشتن نمیدند

پ.ن4:خدایا شکرت

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت18:44توسط ثنا |
یه پیشنهاد

سلام. چند روز پیش کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" اثر پائولوکوئیلو رو میخوندم .به نظرم کتاب قشنگی اومد .

تصمیم گرفتم جملاتی که به نظرم زیباتر بود رو بنویسم تا اگر شما هم دوست داشتید اونو مطالعه کنید.

 

-معمولا مردم در روزی می میرند که کمتر از همه انتظارش را دارند.

 

-در زندگی چیزایی وجود داره که به هر طریقی به آنها بنگریم برای همه معتبر است ،مانند عشق.

 

-این فکر را که همیشه مزاحم دیگران هستی فراموش کن  این که نفر کناری ات را به زحمت  می اندازی...مردم اگر دوست نداشته باشند می توانند شکایت کنند و اگر جرات شکایت  کردن ندارند مشکل خودشان است.

 

-هر کس در حقیقت دیوانه است ولی دیوانه تر از همه آنهایی هستند که نمیدانند دیوانه اند. آنها فقط   هر چه را دیگران به آنها میگویند تکرار می کنند.

 

-مثل فواره ای باش که فوران می کند نه مثل منبعی که فقط حاوی چیزی است.

 

-آگاهی از مرگ باعث  میشه با قدرت بیشتری زندگی کنیم.

 

-آدمها هیچ وقت از چیزهایی که به آنها می گویند عبرت نمی گیرند،خودشان باید درک کنند.

 

-"زندگی کن".

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت12:7توسط ثنا |
رازها

آنکه رازها از پرده برون می افکند، منزلت خویش را از کف می دهد

 و دیگر دوست دلخواه خود را نمی یابد.

با دوست خویش، شفیق و امین باش.

لیک اگر از رازهای او پرده برافکندی،دیگر در پی اش مباش .

زیرا همچنان که انسان چون کشته شد از میان می رود،تو نیز دوستی همنوع خویش

را کشته ای.

مانند انگاه که دست خویش می گشاییم و پرنده پر می کشد،دوستت را از

 دست بداده ای و دگر باره به دستش نخواهی اورد.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت22:37توسط ثنا |
آدمهای عوضی

هر گندی که توی این عالم هست زیر سر آدمهاست.در واقع یکی از دلایل عوضی بودن دنیا این است که آدمهایش هر غلطی  واقعا به معنا ی واقعی کلمه "هر غلطی "که خواسته اند کرده اند. شرط میبندم  اگر غلطی هست که نکرده باشند  به خاطر دلسوزی و شرافت و اینجور چیزها نبوده،لابد نتوانسته اند  انجام بدهند. این چیزی نیست که من تازه کشف کرده باشم ،هزاران سال است که  هرکس که ذره ای شعور داشته باشد این را فهمیده.

پی نوشت:این حرفارو کسی به خودش نگیره.همش به دلیل عصبانیت از دست یه نفره.

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت13:4توسط ثنا |
تکرار

به شهر رنگها رفتیم گفتی:زرد نامرد است

 

اگر رنگی تو را در خود معنا کرد نامرد است

 

تو تصویر منی یا من در آیینه تکرارم

 

جهان  آیینه جادوست!زوج و فرد نا مرد است

 

چقدر از عقل میپرسی؟چقدر از عشق می گویی؟

 

از این باز آی نا اهل است،از آن برگرد نامردست

 

نه دل در عقل می بندم،نه سر در عشق می بازم

 

بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم

 

از این پس هر که نام عشق را آورد نامرد است                                         

                                                                              فاضل نظری

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت11:57توسط ثنا |
عشق آمدنی بود نه آموختنی

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده های چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظارو انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی سوز نی ،آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم،یک نماز

عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور،یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

"عشق آمدنی بود  نه آموختنی"

 

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت12:7توسط ثنا |